سوگند به دل

هرگزگمان مبرزخیال توغافلم؛گرمانده ام خموش خداداند و دلم

 

 

قلم چرخید و فرمان را گرفتند

 

ورق برگشت و ایران را گرفتند

به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات

توجه کرده کیهان را گرفتند

چپ و مذهب گره خوردند و شیخان  

شبانه جای شاهان را گرفتند

همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند

به سرعت سقف و ایوان را گرفتند  

گرفتند و گرفتن کارشان شد

هرآنچه خواستند آن را گرفتند

به هر انگیزه و با هر بهانه

مسلمان نامسلمان را گرفتند

به جرم بدحجابی، بد لباسی

زنان را نیز، مردان را گرفتند

سراغ سفره ها، نفتی نیامد

ولیکن در عوض نان راگرفتند

یکی نان خواست بردندش به زندان  

از آن بیچاره دندان را گرفتند

یکی آفتابه دزدی گشت افشاء

به دست آفتابه داشت آن را گرفتند

یکی خان بود از حیث چپاول

دوتا مستخدم خان را گرفتند

فلان ملا مخالف داشت بسیار

مخالف‌های ایشان را گرفتند

بده مژده به دزدان خزانه

که شاکی‌های آنان را گرفتند

چو شد در آستان قدس دزدی

گداهای خراسان را گرفتند

به جرم اختلاس شرکت نفت

برادرهای دربان را گرفتند

نمیخواهند چون خر را بگیرند

محبت کرده پالان را گرفتند

غذا را آشپز چون شور میکرد

سر سفره نمکدان را گرفتند

چو آمد سقف مهمانخانه پائین

به حکم شرع مهمان را گرفتند

به قم از روی توضیح‌المسائل

همه اغلاط قرآن را گرفتند

به جرم ارتداد از دین اسلام

دوباره شیخ صنعان را گرفتند

به این گله دوتا گرگ خودی زد

خدائی شد که چوپان را گرفتند

به ما درد و مرض دادند بسیار

دلیلش اینکه درمان راگرفتند

مقام رهبری هم شعر میگفت

ز دستش بند تنبان را گرفتند

همه این‌ها جهنم، این خلایق

ز مردم دین و ایمان را گرفتند

                                      سیمین بهبهانی 

(-_-) ٢٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .


قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته ،‌یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...

 

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

 

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم


--
...جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

(-_-) ٢٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

خوشحال بودن رو گاهی نمیشه با واژه ها درست همونطوری که هست بیان کرد

گاهی واژه ی خوشحالم خیلی کوچیک تر از خوشحالی به معنی واقعی میشه

و من الان همونقدری خوشحالم که نمیشه نوشت...

که نمیشه گفت

و حتی نمیشه نشون داد...

همونقدری که خیلی بزرگتر از حجم این لحظه هاست

و من برای لحظه ای آرزو کردم کاش این شادی همیشه در دلم جاودانه میشد!

اما

امروز

من و نیکا

بعد از ماه ها تلاش، استرس، گیج بازی، سرچ و سرچ و سرچ، کابل بندی،سر و کله زدن با کارت شبکه ها و سوئیچ های پدر درآره مستر عزیزی،کش رفتن موس رباتیک ها، کثیف کاری، آویزون این و اون شدن و پیدا کردن هزاران لینک واسه حتی یه کمک کوچولو، وقت گرفتن های پی در پی از جناب مهندس رحمتی زاده، تلفن های مکرر به استاد روستایی و ایمیل بارون کردنش، دانشگاه رفتن و جواب نگرفتن،غصه خوردن و غر غر کردن، خندیدن های بلند دو نفره تو اوج ارور های No connection، هی ping  کردن و هی جواب نگرفتن و هزار و یک مشکل بزرگ و کوچیک دیگه که داشت به مهندس شدن نزدیک ترمون میکرد و بدون اینکه ما بدونیم خاطره هامون رو می ساخت،

تونستیم امروز

ساعت 2 ظهر

از همه تلاش هامون که اسمش شد VPN

دفاع کنیم

و بعد

هر دوتامون در کمال تعجب

تصویر 20 رو که زیر خودکار استاد دیدیم

به هم نگاه کردیم و هر دومون تونستیم بفهمیم که چشمها چه چیزها که برای گفتن ندارند....

 و هنوز استاد سالن دفاع رو ترک نکرده بود

که صدای جیغ من و نیکا سالن رو هم خوشحال کرد

و پریدیم بغل هم تا خوشحالیمون رو که حالا اندازش رو فقط من و نیکا می تونیم درک کنیم با هم جشن بگیریم

این روز و بوسه و جیغ و شیرینی و استاد و از همه مهمتر دوست بزرگتر از دوستم رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد!

نیکای بی همتا مهندس شدنت مبارک

خوشحالیت هم مبارک

 

(-_-) ٢٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان...

پ.ن:میبنی...این مترسک هنوز هم هست...و هر روز که میگذره بیشتر خودش رو تو جمع مترسکها جا میکنه...و کلاغ هم بیشتر به مترسک بودن قهرمان قصه اش اعتراف میکنه!

شاید دارم به این مترسک بودن هم عادت میکنم...شاید باید عادت کنم...هیچ فکرنمیکردم روزی به کم آدوردن اعتراف کنم...هنوز هم اعترافی در کار نیست اما شاید باید با خودم صادق تر باشم!!

کاش کلاغ مزرعه ی بی نشون من نمیشدی...

(-_-) ٢٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

منم؟

حاصل عشق مترسک به کلاغ

مرگ یک مزرعه بود!!!

 

پ.ن: واقعا ساده تر از این نمیشد شقایق این روزها رو به کلمه ها کشید!

می دونی؛

میگن من اون مترسکه نیستم...

میگن کلاغ هم...

اما اینا رو میگن...

کسایی که حتما از دلم بی خبرن

مثل خودم!!

 

(-_-) ۱٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |


> خداوند این همه بنده دارد

اما

>به هر یک چنان محبت می کند
>که گویی همین یک بنده را دارد

> ما فقط یک خدا داریم

 اما


> چنان به او بی توجهیم که گویی
> چندین خدا داریم

(-_-) ٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

 

عجب فریادیست در اعماق نگاهم

و بغض غریبی در بن بست لرزش نابهمگام واژه هایم

...

گویی همه چیز در دورانی عجیب من و احساسم را در هم تنیده است...!

 

 

 

(-_-) ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

 

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که
در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم ...!

(-_-) ۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

یادش بخیر...

روزی را که برایم بزرگ است

اما هر چه به ذهنم زحمت می دهم برای یادآوریش یاریم نمیکند...

یادش بخیر...

تیک تاک ساعت

چهره ی رنگ پریده ی مادر..

دل مملو از اشتیاق پدر...

لبان معطر به دعای مادر بزرگ...

و من و صدای کودکیم

که لحظه ای ؛ اما عمیق

لبان پدر را پر از خنده کرد

و قلبش را

که دیگر هیچ...

و ثانیه ها که مرا متولد کردند

و تا امروز دست به دست چرخاندند و چرخاندند!

و من نفس میکشم

در این زندگی...

تا این لحظه

و خوشبختم...

با همان قلب خوشحال پدر

همان نگاه مهربان مادر

و همه ی ثانیه های بودنشان

و بودنم!

و دیگر هیچ...!

تولدم مبارک...

 و خوشبختیم همچنین!خیال باطل

 

(-_-) ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

تو چه می دانی که دلم برایت چقدر تنگ تر میشود

هر چه بیشتر می فهمانندم که نباید باشی!

و من

من چه می دانم که چرا هستی...

هنگامی که نباید باشی...

 

بیا رو راست برایت بگویم...

گیج گیج شده ام

و غرق

غرق در امواجی که خود برای خود ساخته ام

بیا و یکبار هم که شده فریادم را نشنو

و خود را بزن به راه بی راهی و گذر کن

بیا و ناجی این فرو رفتگی هایم نباش

بیا و نگاهت را برگردان از نگاه همیشه در تردیدم...

بیا و بگذار آهسته گم شوم

و تو پیدا باش

مثل همیشه مثل حالا...

ذهنم دودویی شده است

باور کن نمی فهمد زبان سطح بالایت را...و زبان سطح بالایشان را...

 تمام 0 و 1 هایش را که جمع می زنم نه میرسم به گفته ی دیگران

و نه به افکار خوش نقش و نگار تو

غریبه که نیستی

به هیچ چیز نمیرسم!

فقط آبرو داری میکنم

میان هر دو طرف

کمی دلداری تو...کمی آرامش سایرین!

و من گرفتار شده ام

گرفتار اشتباه پشت اشتباه...

و درد ماجرا درست همینجاست که می فهمم همه چیز را

می فهمم و اشتباه می کنم

می فهمم و تکذیب میکنم

می فهمم و ...

وای که چقدر سرگیجه هایم نمایان تر شده اند...

کاش نبودی!

نه به خاطر سرگیجه های من

به خاطر بغض تو

که نتوانستی پنهانش کنی!!

 

(-_-) ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

پرواز از فرودگاه امام خمینی

به مقصد دمشق

ستاره ها کم کم خداحافظی کردند و

خورشید آسمان را به آغوش کشید...

و من غرق در افکار پریشانم..

که ناگاه صندلی قرمزی در کناری تنها چشمک فریبنده ای زد و من بی توجه می دیگری و دیگران خود را به او رساندم

چشمانم از بی خوابی شب گذشته بی تابی میکرد اما مغزم زیاد فرمانهایش را دریافت نمیکرد..

پسری در کنارم بی مقدمه مرا از افکارم جدا کرد...با زبان انگلیسی سوال کرد: شما تنها سفر میکنید...

پس ار مکث کوتاهی تازه به خاطر آوردم که باید جوابی هم داد...

گفتم fortunately no

Im traveling with my parents

پرسید :

?why fortunately 

از سوالش متعجب شدم...

نتونستم چیزی بگم

سوالش رو تکرار کرد

بی اختیار گفتم:

maybe ,cause I love my Parents

لبخند زد و جوری که بخوادکسی حرفاشو نشونه گفت

I wish I were an Iranian

same as u

same as all of u

و اون صورت شاد و شیطون در یک لحظه پر از غم شد...و رفت...

و من از درون بارها صداش کردم تا بگه اون راز ناگفته رو...اما اونقدر زود دور شد که صدای حرفامو نشنید

به فکر فرورفتم...ناراحت بودم برای حرفی که زدم...که شاید نباید می زدم که اون پسر رو اینقدر آشفته کرد...و از طرفی احساس غرور می کردم برای ایرانی بودنم...که کسی با زندگی در کشوری  با آن تمدن ،ایرانی بودنش را آرزو میکرد!

با افکارم درگیر بودم که بابا از پشت سر با صدایی نازک شده شبیه مهمانداران گفت مسافرین محترم پرواز هواپیمای درپیت جمهوری اسلامی خودشون پرواز کنند خیالشون راحت تره ها!

با هم خندیدیم...و یواش یواش رفتیم که سوار هواپیما بشیم...

مهماندار هواپیما که خوشامدگوییش را زمزمه کرد

یادم افتاد قراره 1 هفته از این خاک دور باشم...برای خداحافظی نگاهش کردم و از دور بوسیدمش...

 و هواپیما یا به قول بابا بالمرگ از زمین بلند شد

 

وقتی روی ابرها حرکت میکنم تمام وجودم پر از هیجان میشه...درست مثل بچه ای که با دیدن یک بادکنک بی اختیار می خنده و فریاد میکشه من هم دلم می خواد با تمام وجود فریاد بکشم

ابرها مثل قصر یخی از کنارمون می گذشتند و من با تک تکشون یک عالمه حرف داشتم!

 

 

 

بالاخره کمربندها رو بستیم و چشممان به جمال فرودگاه دمشق که درباره اش نگویم بهتر است روشن شد!

و بعد هم قدم در همان سرزمین هایی که روزی عزیزان امام حسین را گوشه و کنارش چرخاندند و شکنجه دادند!

شام گویی هنوز هم همان شام است...

دلگیر

نفرین شده

...

 

 

 

 

 

 

(-_-) ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

 

بعضی وقتها با تمام وجود سرعت عقربه های ساعت و گذر زمان را میتوان حس کرد...

بهمن 86 گویی همین دیروز بود که با پدر و چشمانی که پر از نگرانی و تردید و حتی لحظه هایی پر از ناراحتی بود قدم در دانشکده شریعتی گذاردم تا بهای آن همه تلاش و جایزه آن قبولی را اهدا کنم به مسئولین ثبت نام دانشکده! و نام خود را در لیست لیسانسی های آینده ثبت نمایم...و چقدر بی خبر بودم از همه ی سختی هایی که لحظه به لحظه می بایست در این دانشکده متحمل میشدم و میشدیم....وو شاید چشمان پر از تردید من مدام مرا یادآور این روزها می شدند و من هر جه تلاش می کردم کمتر به این نتیجه می رسیدم که آخر درد شما چست که درست در زمانی که نتیجه آن همه تلاش را با بهترین نتیجه گرفته ای و باید شادی را در تمام وجودت پرواز دهی ،اندوه را میهمان ناخوانده خود کرده ای...!؟

اما به قول معروف  از آنجایی که خدا همیشه جای شکرش را باقی می گذارد دوستان ناب ناب دانشکده شریعتی بهترین روزها را در بدترین لحظه ها برایم باقی گذاشتند...

و روزی چشم های بسته ام را که باز کردم دیدم از همه روزهای من یک کارآموزی و پروژه مانده تا برای همیشه آن دانشکده را بدرود گویم...

نمیدانم اکنون وقت شادی است یا دلتنگی...اما هنوز تا پایان شهریور فرصت است  که به این موضوع بیشتر بیاندیشم...

 

(-_-) ۱۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

 

امروز یه نفربهم چیزی گفت که  فکرم رو خیلی مشغول کرده...

بهم گفت اینقدر تک بعدی زندگی نکن!

و اون بعد زندگی من چی می تونه باشه جز درس....!

راست میگه...اما شاید حالا فعلا وقت تک بعدی بودنه

نمی دونم

شاید اینا توجیه واسه این که خستگیم رو نشون ندم!

اما من هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می  رسم که نمی تونم این بعد زندگیم رو رها کنم...مخصوصا حالا

شاید باید به فکر اضافه کردن بعد جدید باشم نه جایگزینی برای این بعد!

(-_-) ٦ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

 

these days I've a bad mind

& unfortunately some times I think this fault related to another one...

but in my mind

I know Im Fault!

God forbid, will be repeat it....!

I should promiss...

I promiss My god...& know you help me!

(-_-) ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |

These days really I need a GAP...

I think I as  busy as  that be Impossible thinking

even about myself

I think ,of course if I had enough time for thinking,I lost something

some important thing!

I must find them....

surely I need a GAP...

(-_-) ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | به قلم شقایق | نگاه تو () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست