به قلم :
شقایق - ساعت ۳:٠٦ ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم می گذرد ... !
به قلم :
شقایق - ساعت ٢:٠۱ ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
خانه نشینی های امروز
حوصله ام را به جاهایی که نباید؛
می کشاند!
به قلم :
شقایق - ساعت ۱:۱۸ ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳٩٠

دلم می خواهد برای خرید شب عید
حصاری بیابم به وسعت تمام من
بعد با دقت و سر فرصت
بکشم دور تا دور حوصله ام
و زندگی کنم
زندگی را !
از پشت حصار...
به قلم :
شقایق - ساعت ۱:٥۱ ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
اولین بار که روبرو شویم
پشت می کنم به هرچه در دنیاست .
احساسم را کف دستانت می گذارم
تا حساب مان پاک شود !
بیا پاک شویم ازهرآنچه بوده ایم
تاریخی دیگر برای خودمان جعل کنیم
وجغرافیای دوروبرمان را بهم بزنیم !
تو می شوی پایتخت زیبایی ها
ومن
اسکندری که در چشمان تو می سوزد !
چشمانی که فقط توی عکس دیده ام
به قلم :
شقایق - ساعت ۱:٢٢ ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
قرار بر این است که امروز متولد شویم
اینبار در کنار تو
و چه لذتی می تواند داشته باشد تولدی از این نوع
خود نیز انتظار به دنیا آمدنم را میکشم!
به قلم :
شقایق - ساعت ٢:۳٢ ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩٠
این روز ها ،
لطافت ها ،
مردم را خشن می کند ...
به قلم :
شقایق - ساعت ۱:۱٩ ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

نمی دانم
قلم نوشتن که کند می شود
از خاک خوردن عقاید است
یا از بین رفتن انگیزه!
به قلم :
شقایق - ساعت ۱٢:۳٠ ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
و تو
چه ساده
این روزها
شکاف نبودن های آن روزها را
با عمق مهر
دَرز گرفته ایی
و به تن می کنی تمام عشق را
و ها می کنی بهشت را
به مشام خستگی هایم...
و من
که نگفته ام
که نمی گویم
که نمیشود گفت
خوشبختیمان چند بخش است!
اما هر چه که باشد
بی گمان بخش اول تویی ...
به قلم :
شقایق - ساعت ۳:٤٦ ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٩

آمدم که بگویم
گویی
خوشحالم
چیزی
شبیه گرمای خورشید در وسط سپیدی برف ها
آهسته فکرم را نوازش می دهد
و آرامم می کند!
به قلم :
شقایق - ساعت ۱٠:٤۱ ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٩

این روزها
درست نمی دانم اطرافم چه می گذرد
تنها می دانم
هراس
بیش از خوشحالی است
گویی دور خود تار عنکبوتی تنیده ام!
به قلم :
شقایق - ساعت ۱:٤٢ ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

بیش از هر چیز
نیاز به فاصلـــــــــ...ــه دارم!
به قلم :
شقایق - ساعت ۱٢:٥٢ ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

چقدر زندگی
در میان کسانی که
اصطلاحا خویشاوند تواند
ولی کهکشانها از تو دورند
می تواند سخت باشد!
دلم می خواست
میشد که صورتم را نیمی سیاه و نیمی سپید بگذارم
با نیم سیاه همچو دیوانه ها هر چه بر دل و زبانم می گذشت فریاد کنم
که اینگونه بیخ گلویم را همچو طلبکارها نگیرد!
و با نیم سپید سکوت کنم؛
و دیوانگی انسان هایی که به جز چشم و زبان هیچ ندارند نظاره کنم
چشمی که همه چیز را آنطور که خود می خواهند می بینند نه آنطور که هست
و زبانی که هر چه بر سرش آمد به بیرون رانده خواهد شد ،بی هیچ فکری...بی هیچ منطقی!
به قلم :
شقایق - ساعت ٢:٠٢ ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٩

اکنون نمی دانم
کمی نیاز به شجاعت دارم
یا خریت!
به قلم :
شقایق - ساعت ۱:٤٢ ق.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸٩
جالب ماجرا اینجاست
که؛
خودم تلاش میکنم
خودم هم سنگ می اندازم جلوی پای تلاش ها
خودم هم هراس دارم!
و از همه گذشته غر هم میزنم...
این را دیگر کجای ماجرا باید گذاشت خدا می داند...
به قلم :
شقایق - ساعت ۱٢:۳٥ ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
چقدر خوبه که
بعد از چندین ماه
چیزی نیست که مجبور باشم بهش فکر کنم!
نیاز به استراحت و تفریح دارم
نه اصلا به چیزی نیاز ندارم
فقط نیاز داشتم فکرم آرامش داشته باشه
که از امروز داره!
خداجونم شکرت
آزادیییییییییییی
← صفحه بعد