به قلم :
شقایق - ساعت ۱:٢٢ ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
قرار بر این است که امروز متولد شویم
اینبار در کنار تو
و چه لذتی می تواند داشته باشد تولدی از این نوع
خود نیز انتظار به دنیا آمدنم را میکشم!
به قلم :
شقایق - ساعت ٢:۳٢ ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩٠
این روز ها ،
لطافت ها ،
مردم را خشن می کند ...
به قلم :
شقایق - ساعت ۱:۱٩ ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

نمی دانم
قلم نوشتن که کند می شود
از خاک خوردن عقاید است
یا از بین رفتن انگیزه!
به قلم :
شقایق - ساعت ۱٢:۳٠ ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
و تو
چه ساده
این روزها
شکاف نبودن های آن روزها را
با عمق مهر
دَرز گرفته ایی
و به تن می کنی تمام عشق را
و ها می کنی بهشت را
به مشام خستگی هایم...
و من
که نگفته ام
که نمی گویم
که نمیشود گفت
خوشبختیمان چند بخش است!
اما هر چه که باشد
بی گمان بخش اول تویی ...
به قلم :
شقایق - ساعت ۳:٤٦ ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٩

آمدم که بگویم
گویی
خوشحالم
چیزی
شبیه گرمای خورشید در وسط سپیدی برف ها
آهسته فکرم را نوازش می دهد
و آرامم می کند!
به قلم :
شقایق - ساعت ۱٠:٤۱ ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٩

این روزها
درست نمی دانم اطرافم چه می گذرد
تنها می دانم
هراس
بیش از خوشحالی است
گویی دور خود تار عنکبوتی تنیده ام!
به قلم :
شقایق - ساعت ۱:٤٢ ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

بیش از هر چیز
نیاز به فاصلـــــــــ...ــه دارم!
به قلم :
شقایق - ساعت ۱٢:٥٢ ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

چقدر زندگی
در میان کسانی که
اصطلاحا خویشاوند تواند
ولی کهکشانها از تو دورند
می تواند سخت باشد!
دلم می خواست
میشد که صورتم را نیمی سیاه و نیمی سپید بگذارم
با نیم سیاه همچو دیوانه ها هر چه بر دل و زبانم می گذشت فریاد کنم
که اینگونه بیخ گلویم را همچو طلبکارها نگیرد!
و با نیم سپید سکوت کنم؛
و دیوانگی انسان هایی که به جز چشم و زبان هیچ ندارند نظاره کنم
چشمی که همه چیز را آنطور که خود می خواهند می بینند نه آنطور که هست
و زبانی که هر چه بر سرش آمد به بیرون رانده خواهد شد ،بی هیچ فکری...بی هیچ منطقی!
به قلم :
شقایق - ساعت ٢:٠٢ ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٩

اکنون نمی دانم
کمی نیاز به شجاعت دارم
یا خریت!
به قلم :
شقایق - ساعت ۱:٤٢ ق.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸٩
جالب ماجرا اینجاست
که؛
خودم تلاش میکنم
خودم هم سنگ می اندازم جلوی پای تلاش ها
خودم هم هراس دارم!
و از همه گذشته غر هم میزنم...
این را دیگر کجای ماجرا باید گذاشت خدا می داند...
به قلم :
شقایق - ساعت ۱٢:۳٥ ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
چقدر خوبه که
بعد از چندین ماه
چیزی نیست که مجبور باشم بهش فکر کنم!
نیاز به استراحت و تفریح دارم
نه اصلا به چیزی نیاز ندارم
فقط نیاز داشتم فکرم آرامش داشته باشه
که از امروز داره!
خداجونم شکرت
آزادیییییییییییی
به قلم :
شقایق - ساعت ۱:٥۸ ق.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٩

جیره ی سیگارم را بدهید!
و تنهایم بگذارید با پیاده روی عصرگاهی!
در من
تیمارستانی
قصد شورش دارد
به قلم :
شقایق - ساعت ۸:۳٦ ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٩

تماشاچی شده ام
بیشتر شبیه تماشاگر نماها
که زندگی را زندگی نمی کنند
می گذرانند!
به قلم :
شقایق - ساعت ۸:۱٥ ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٩

نبردی سخت تر از نبرد با خویشتن نیست
چقدر دلتنگی هایم را پس زدم...!!!
پ.ن:از محبت آدمها هراس دارم...
به قلم :
شقایق - ساعت ۱٠:٥٤ ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٩

گویی
مسیره تا تو
همچنانه پاییز و بهار
راه زمینیش را نکشیده اند!
روزی
زمستانی خواهم شد
شاید برفها
از آسمان
به بهارت برسند!
← صفحه بعد