فرهاد صفریان

دیگر بهار هم سـر حالم نمی کند

چیزی شبـیه گریه زلالم نمی کند


پاییز زرد هم که خجالت نمی کشد‎

رحمی به باغ رو به زوالم نمی کند


آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار؟!

وقتی که سنگ ،رحم به بالم نمی کند

 

مبهوت مانده ام که چرا چشمهای شب

دیگر اسـیر خواب و خیالم نمی کند...

 

این اولین شب است که بوی خیال تو

درگـیر فکـرهای محـالم نمی کند

 

حالا که روزگار قشنـگ و مدرنتـان

جز انفـعال شـامل حالـم نمی کند ،

 

باید به دستـهای مسلّح نشان دهم

حتی سکـوت آیـنـه لالـم نمی کند

 

 

/ 6 نظر / 26 بازدید
KouroSH

زيبا بود مثل هميشه..

رقیه

من از سکوت می ترسم ... وقتی که فریادها را به بهانه مهربانی فرو می بریم فراموش می کنیم که روزی این انبار درون پر خواهد شد از انبوه فریادهای خفته... می ترسم از سکوتی که آتشفشان فریاد ها شود...

لیدا

برای شنیدن صدایی که دوستش داری همین لحظه هم بسیار دیراست، افسوس خواهی خورد.... زمانی که از ان سوی سیم ها کسی بی احساس می گوید: برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمیباشد.....

KouroSH

زيبا بود مثل هميشه..

لیدا

باز هم حسهای مشترک.....باز هم دلتنگی..... باز هم دیوانه شدن.....